لحظه ورود به کره خاکی جوجه سوخاری مامان و بابالحظه ورود به کره خاکی جوجه سوخاری مامان و بابا، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 12 روز سن داره

عشق بابا + عشق مامان = نی نی کپله

محرم 1394

شیطونی ها جدید بهار خانوم

اینجا دخترم رفته خرید برامون میوه خریده اینجا هم داره بارش رو تخلیه میکنه اینم کفشهای مامانی البته توسط بهار خانوم افتتاح شد اینجاهم جورابهای بابایی رو پوشیدی اینجا هم دخترم داره نمازمیخونه اینجا هم دخترم موهاش رو فشن کرده بود اینم تمرینات منو بهار خانوم سیدی و میذاری دایره میکشی البته بعضی مواقع میزنی بیرون رو سرامیک اینجا هم بابا رو نوشتیم عکس بابا رو هم زدیم هر موقع رو کاغذ مینویسیم بابا میگیم چیه میگی بابا اینم گریم جدید هنر مامانی تریپ پسرونه تریپ دخترونه اینم هنر نمایی مامان عروسک هات اینقدر زیادن که مامان گذاش تشون تو پرده ...
31 تير 1393

اش نذری

سلام جیگر طلای مامان امروز 21 ماه رمضان وما طبق معمول  هر سال آش نذری داشتیم ودخترم هم کلی کمک کرد اینم عکسای عسل خانوم مامان اینجا دخترم داشت نخود لوبیا خیس میکرد اینم اش خوشمزه مامان پز دلتون نخواد اینم دخترم در حال کاسه دادن به مامان اینجا داشت کشک میریخت رو آش بدو بدو بیا آش خوشمزه ببر چند تا آش دوست داری پنج تا دوست دارم اینم کاسه های اش نذری ...
28 تير 1393

یاد گرفتی

سلام قربون اون چشمای مشکیت بره مامان عسل یاد گرفتی میگم چی بپزم میگی مم یعنی غذا میگم ممینی داشته باشه منظور سیب زمینی میگی اره میگم اوپه چی یعنی تخم مرغ میگی اره هر وقتم میخوام غذا درست کنم میگم پیاز میخوام میری برام ازتو سبد میاری اسمتم یاد گرفتی میگم اسمت چیه میگی ببر به بابا حسین میگی اوسن به من میگی بی بی نمیتونی بگی باران محمد و مریم ومهدیس قشنگ میگی بابا جونی علی که از دستت با اون انگور دادنت نمیدونه چه کار کنه پوستش کندی دونه دونه یک خوشه بزرگ بهش انگور دادی 
26 تير 1393

هیس کلاغه میگه قار قار

سلام قندک پاستیل شکری بادو م زمینی تمشک من امروز وقتی از خواب بیدار شدی صبح زود بود کلاغه داشت قار قار میکرد شما هم گفتی هیس قار قار دستت رو گذاستی رو بینیت و میگفتی هیس قار قار هر وقت از پرسیدم کلاغ چی میگه گفتی قار قار امروز برات مغز اسیاب کردم ولی حسابی از صدای اسیاب ترسیده بودی رفته بودی گوشه تختت عین یک موش کوچولو قایم شده بودی ولی بعدش مغزها رو بهت دادم و از دلت در اوردم عاشق پسته و گردویی بعد م اسیاب گذاشتیم سر جاش ولی هی میگفتی کو دستات هم میگرفتی کنارت و لبات رو اویزون میکردی 
21 تير 1393

در قوری واوفه

سلام طلا گلکم امروز اومدم از شیرین کاریهات بگم شما تو خونه وقتی میخوایم چای بخوریم حسابی بلا میشی برا همین از در قوری ترسوندمت البته ترس که نه دلم نمیاد ولی خوب حساب میبری ازش دیگه به چیزی دست نمیزنی ومیگی اوفه بعضی وقتا میزارمش جلوی در اتاقت که تو بالکن و حموم نیای تا من لباسهات رو رو بند بندازم حالا اصل ماجرا چند شب  پیش رفتیم خونه بابا جونی اینا تو هم شیطونیت گل کرده بود ومیخواستی کتابهای دایی رضا رو بهم بریزی خلاصه یک دفعه دیدم یک چیزی مثل در قوری پیدا کردی گذاشتی جلو در اتاق به همه میگی اوفه یعنی هیچ کس نیاد یک همچین دختر خلاق وباهوشی   دارم من  عسل 
17 تير 1393

اینم موش موشی خونگی ما

امروز مامانی شما رو گریم کرد شما شدی عین موشی مهلقا خاله ستاره مامانم شد یک گربه ناقلا که تو رو خوردت بلا اینجا موش کوچولو پنیر دیده بود اینجا داشتی از دست پیشی فرار میکردی قربون اون چال لپ موشم برم اینجا موش کوچولو تو دام خانوم پیشی ولی خودمونیم عجب موش خوشکل و زرنگی هستی دلم نمیاد بخورمت   اینجا اخر بازی موش کوچولو میخواد صورتش بشوره برای همین اخمو وناراحت   ...
14 تير 1393